Tuesday, August 10, 2010

از جان عزيزتر
نشسته ام مي خوانم که آدم ها نوشته اند " روز ديوانه اي ست امروز"
يا نوشته اند قاعده گفتن ِ دوستت دارم چيست
و من حالا که روزم تمام شده و شبم آغاز
مي بينم چقدر جدا افتاده ام از اين حرف ها
مي بينم سعدي ديگر کام نمي دهد، جامه درم نمي کند ديگر
مي بينم امروز هيچ روزم ديوانه نبوده
مي بينم از يادم رفته چشم هايي که از شنيدن ِ دوستت دارم تر مي شود
يادم رفته که پرسيدي چرا چشم مي بندي وقت ِ گفتن ِ دوستت دارم؟
عمر خيلي سريع مي گذرد و آدم خيلي سريع عادت مي کند
و غم انگيزش اين است که اين عادت ، خيلي بيچاره است، هميشه معطل اشاره که رها کند برود ، يک جوري که انگار نبوده
از جان عزيزتر
آدم با چيزهايي که فايده اي ندارند بايد چکار کند؟
با چيزهايي که راهي برايشان نيست؟

قربانت